تبليغاتX
موج نو، آرشیو - War and Peace in the Movies

موج نو، آرشیو

نوشته های پیشین امیر عزتی در مطبوعات سینمایی

صلح سازی در جهان بی ثبات

 

نگاه سینما به جنگ و صلح

 

" در دنیای سیاست، صلح یک دوره ریا کاری است در فاصله دو دوره جنگ صادقانه. فرصتی که سیاست مداران در شرایط راحت و بدون دغدغه، آماده جنگ می شوند."

 آمبروز بیرس

 

در اغلب زبان های زنده دنیا، کم تر کلمات متضادی چون جنگ و صلح وجود دارد که وجود یکی ، رابطه مستقیم با وقوع دیگری داشته باشد. اگر جنگی در نگیرد، ترک مخاصمه ای هم در کار نخواهد بود تا پیمان های صلح بسته شوند و اگر صلحی در کار نباشد، محصول جانبی آن، جنگ، نیز به وجود نخواهد آمد. جنگ و صلح قدمتی هم اندازه عمر بشر دارد و از نظر اندیشمندان علوم اجتماعی تا امروز، صورت های گوناگونی هم به خود گرفته است.

این ضرب المثل رومی که " اگر صلح می خواهی، برای جنگ مسلح شو "، معنایی به مراتب عمیق تر از آن چه به نظر می رسد ، دارد. این ضرب المثل نه تنها بیان کننده این واقعیت است که تمام چیزهای دنیا فانی است، بلکه نشان دهنده این است که میوه صلح از دانه جنگ می روید. در طول عمر بشر، هر چه جنگ افزارها مجهّز تر شد، جنگ ها خون بارتر گردید و لزوم ترک مخاصمه و رسیدن به آرامش اهمیت بیشتری یافت. اگر قرن های گذشته آهنگ پیشرفت تکنولوژی بشری در راه جنگ افروزی کند بود و جنگ ها با فاصله زمانی بیش تری رخ می دادند، دوران صلح نیز بیش تر طول می کشید، ولی قرن بیستم نقطه پایان این آهنگ کند بود . پیشرفت فنی و علمی تکان دهنده، امکان افزایش رقابت های ملی را به وجود آورد، جا به جایی شمار زیادی از انسان ها از قاره ای به قاره دیگر از طریق هواپیما و راه آهن میسر شد، ارتباط یک رهبر سیاسی ( در نقش جنگ افروز اولیه و صلح طلب بعدی) با میلیون ها تن از طریق رادیو و سپس تلویزیون، امر سیاست را سخت تحت تاثیر قرار داد و سرانجام بشر از گلوله های توپ- که می توانست چند نفر را به یک باره بکشد- به موشک های هسته ای رسید که توانایی آن را دارند تا میلیون ها تن را نابود کنند. ظاهراً برای انسان قرن بیستمی ، جنگ جهانی اول با هشت و نیم میلیون کشته و بیست و یک میلیون زخمی، باید سرمشق عبرت آموزی برای پرهیز از جنگ و استفاده از نیروی مسلح سازمان یافته می شد، اما آهنگ سریع پیشرفت های فنی و ظهور ایدئولوژی های جدید چنین امکانی را فراهم نکرد.

از سال ١٩١٤ تا پایان قرن بیستم ، تعیین شکل آینده جهان به عهده زور افتاد. کشورهای بزرگ دست به حمله زدند، کشورهای مورد حمله تلفات جانی سنگینی را متحمل شدند، اما آن چه جنگ ها را پایان داد، تنها شکست ارتش ها در صحنه نبرد نبود، بلکه فروپاشی ساختار سیاسی و اقتصادی شکست خورد گان و ضعف و در هم شکسته شدن جامعه های پیروز بر اثر بسط صلح طلبی(pacifism) بود. در آغاز تنها برخی از گروه های اقلیت مسیحی مانند کویکرها و برادران پلیموت به صلح طلبی اعتقاد داشتند، اما تلاش های گسترده ای که در طول قرن برای نفوذ در سیاست ملی به منظور کناره گیری از جنگ انجام شد، این حرکت را قدرت بخشید. در ابتدا بسیاری از افراد، به حکم وجدان، از انجام خدمت وظیفه سر باز زدند. دولت ها در برخورد با این خودداری افراد، واکنش های گوناگونی نشان دادند و تنها در تعداد انگشت شماری از کشورها حق اعتراض اخلاقی به رسمیت شناخته شد. واژه صلح در طول صد سال گذشته پیشوند ها و پسوندهای مختلفی به خود گرفت؛ از پایان مخاصمه مشخص تا فقدان مخاصمه، از دوستی و مودت فعال تا آرامش در نظام و گاه همزیستی مسالمت آمیز که در اکثر موارد دال بر خصومت پنهان بود. آشفتگی بیم معنی منجز و عام صلح، منجر به خلق عبارت های متناقضی چون " صلح برای پایان بخشیدن به صلح " و " جنگ برای خاتمه دادن به جنگ " شد. با تاسیس جامعه ملل و سازمان ملل، هدف اصلی این نهادها برقراری صلح در قرن بیستم عنوان شد، اما تعبیرهای خلق الساعه ای چون " جنگ عادلانه " و " صلح عادلانه " نیز پا به میدان گذاشتند تا ماده ٣٩ منشور سازمان ملل درباره نقض صلح هم محلی از اعراب داشته باشد.

سینما که از بدو پیدایش خود به جنگ( به دلیل تحرک ذاتی اش و به عنوان واقعه ای با قابلیت نمایشی فراوان) روی خوش نشان داده بود، خیلی زود متوجه صلح شد، چون تضاد میان این دو عامل بر شدت تاثیر گذاری نمایشی هر دو طرف می افزود.

جنگ بوئرها در آستانه قرن بیستم، نخستین جنگ مهمی بود که دوربین سینماتوگراف هم در آن حضور داشت تا قهر و خشونت سازمان یافته استعمار انگلیس را علیه دهقانان صلح جوی هلندی ساکن آفریقا( که خواستار استقلال بودند) ثبت کند. فیلم های داستانی عرضه شده در سال های اولیه قرن بیستم، اغلب درباره شجاعت و قهرمانی سربازان بود و میهن پرستی، درون مایه اصلی چنین آثاری را تشکیل می داد. تنها فیلم صلح طلبانه تا آن زمان، به نام ملکه(١٨٩٨) فیلم کوتاه رابرت پل بود که داستان سربازی فراری از جبهه را روایت می کرد. پس از خاتمه جنگ با بوئرها، فیلم هایی با برداشت های احساسی از موضوع جنگ با نام های صلح با شرافت (١٩٠٢) و بازگشت سرباز(١٩٠٣) ساخته شدند. به زودی کسانی در میان فرهیختگان پیدا شدند که معتقد بودند جنگ نه تنها غیر اخلاقی است، بلکه نابود کننده تمدن است و جنگ را باید از طریق اقدامات نهادهای مربوط و مقتضی منسوخ کرد. واکنش فیلمسازان در طرفداری از چنین دیدگاهی ، تصویر کردن میزان خرابی ها و فجایع جنگ ها بود تا ارزش صلح و آرامش را به عامه مردم که شور میهن پرستی و شجاعت مبتنی بر مردی گری آن ها را وادار به جنگ می کرد، یادآور شوند. تهدید انگلستان(١٩١٤) نمایش گر هجوم دشمنی خیالی به انگلستان و در واقع پیش بینی کننده سایه جنگ جهانی اول بر اروپا بود. خوش بینی مفرط فیلمسازان اروپایی در تصویر کردن صدمات و زیان های جنگ های پیشین برای فرار از جنگی محتمل، مانع از شعله ور شدن آتش تعارض ها و جنگ میان امپراتوری ها نشد. با ترور ولیعهد امپراتوری اتریش/ مجارستان جنگ بزرگ آغاز شد و به مدت چهار سال آرامش، آسایش، صلح و امنیت اجتماعی از جامعه ملل رخت بر بست. اسکات فیتز جرالد نویسنده آمریکایی این چهار سال را " سپیده دم پر سر و صدای عصر ما " خواند، ولی وودرو ویلسون رئیس جمهور وقت آمریکا- که خود را صلح طلب می نامید- برای برقراری صلح و دموکراسی در جهان، ورود ارتش آمریکا به جنگ را اعلام کرد؛ دوران جنگ برای صلح آغاز شده بود.

فیلم هایی مانند تولد یک ملت(١٩١٥) که ریشه های فساد در قدرت را به مثابه تهدید کننده صلح و رفاه تصویر می کردند، اندک و در مقابل فیلم هایی چون رژه بزرگ(١٩٢٥) که جنگ را امری باشکوه و شورانگیز جلوه می دادند، فراوان بودند. پس از پایان جنگ جهانی اول ، ملت های درگیر در ساخته های سینمایی خود علت های شروع جنگ، صدمه های آن و حتی توجیه شکست و پیروزی را بررسی و در اغلب موارد آثار ضد جنگ و موثری هم عرضه کردند. این فیلم ها برای پرهیز از درگیری های آینده، تلخی ها و بی رحمی ها و خشونت بیهوده جنگ در میان سربازان و مردم را نشان می دادند، اما هیچ کشوری که در حال رونق یا در اندیشه بازسازی بود، تن به صلح طلبی به عنوان سیاستی رسمی نداد. مهم ترین و با ارزش ترین فیلم ضد جنگ در ١٩٣٠ توسط لوئیس مایلستون ساخته شد. در جیهه غرب خبری نیست زندگی انسان های درگیر در هر دو سوی جبهه جنگ فرانسه و آلمان را در ١٩١٦ بازگو می کرد ، اما نازی ها که راه رسیدن به قدرت گام می زدند و صلح را فرصتی برای مسلح شدن جهت جنگی بزرگ تر قلمداد می کردند، با برپا کردن تظاهرات مانع نمایش این فیلم در آلمان شدند. دهه های ١٩٢٠ و ١٩٣٠ سال های قدرت گرفتن حکومت های ایدئولوژیک بود؛ ابتدا ظهور کمونیسم در شوروی، سپس تولد فاشیسم در ایتالیا و اسپانیا و سرانجام نازیسم در آلمان، این دو دهه فاصله را به تعیین کننده ترین سال های قرن بیستم تبدیل کرد. اندک اندک عدم توفیق صلح طلبان مطلق در تامین امنیت اجتماعی بر شمار طرفداران این ایدئولوژی ها افزود، و بانگ آدولف هیتلر از فراز صفه های سنگی نورمبرگ به گوش رسید که فضای حیاتی بیش تری را طلب می کرد، امپریالیسم دیگر به شیپور صلح نیازی نداشت.

 

انگلستان که خود را یکی از قربانیان آتی فضای حیاتی هیتلر می دانست، با ساختن آن چه در پیش است(١٩٣٦) به هراس های خود جامه ای علمی/ خیالی پوشاند. آن چه در پیش است داستان جنگی خیالی در آینده بود که همراه خود بیماری های مسری و شورش به ارمغان می آورد. واقع گرایانه ترین قسمت فیلم ، بمباران هوایی لندن توسط جنگنده های مدرن بود، اما هدف ویلیام کامرون منزیس کارگردان فیلم، خواهشی برای صلح پایدار بود تا جنگی ویران گر.

فیلم های صلح طلبانه و حتی سازشکارانه فراوانی در فاصله سال های ١٩٣٥ تا ١٩٣٩ در اروپا ساخته شد. از جمله جشن دلاورانه(ژاک فدر، ١٩٣٦) در فرانسه که داستان آن در قرن شانزدهم می گذشت و مردم شهری را که توسط فرمانروای اسپانیولی تهدید شدند، نشان می داد. اما در پایان فیلم زنان شهر تصمیم می گرفتند تا مهاجمان را با آغوش باز بپذیرند و مانع از نابودی شهرشان شوند. تز سازندگان فیلم این بود که اگر تجاوز و بی حرمتی غیر قابل اجتناب است، پس باید به راحتی آن را پذیرفت و از آن استفاده کرد. جشن دلاورانه با نا آگاهی در پی پدید آوردن رابطه میان

یک کشور و نیروهای اشغال گر بود، چون ژاک فدر نیز تحت تاثیر آرمان های خیالی صلح طلبان دهه ١٩٢٠ قرار داشت که عدم خشونت را وسیله ای برای پایان بخشیدن به جنگ ها می پنداشتند( البته این تز در برخورد گاندی با استعمار بریتانیای کبیر نتیجه ای مثبت داشت). یک سال بعد، ژان رنوار دیگر کارگردان فرانسوی با ساختن توهم بزرگ نسبت به حوادث پیرامونش واکنش نشان داد. رنوار هنگام معرفی فیلمش در ١٩٣٨ نوشت:

" از رادیو شنیدم که هیتلر فریاد می زند و خواستار تجزیه چکسلواکی است. ما در آستانه توهم بزرگ دیگری قرار داریم. این فیلم را ساختم چون صلح طلبم و در نظر من هر فرانسوی، آلمانی یا آمریکایی اصیل ، صلح طلب واقعی است. بدبین ها خواهند گفت که حرف های من در این زمانه ساده لوحانه است، خب، چرا نباشد؟"

حمله برق آسای هیتلر در ساعت ٤ و ٤٥ دقیقه بامداد اول سپتامبر ١٩٣٩ به لهستان و سپس سراسر اروپا، پاسخ دندان شکنی به امثال رنوار بود که جنگ خانمان برانداز را تنها توهمی بزرگ می پنداشتند. در پاریس و لندن وزیران هنوز امید داشتند که صلحی را که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود، نجات دهند اما تسخیر دانمارک، نروژ، هلند و بلژیک و سرانجام فرانسه توسط ارتش آلمان، خط بطلانی بر گفته چمبرلین کشید که عبارت عجولانه صلح در دوران ما را پس از گفت و گوهای مونیخ با هیتلر بر زبان رانده بود.  ساختن فیلم های جنگی رونق گرفت و حتی در آمریکا که خارج از کانون بحران قرار داشت و رئیس جمهوری صلح طلب چون روزولت در راس دولت بود، ساخته شدن گروهبان یورک(هاوارد هاکس،١٩٤١) چندان شگفت آور به نظر نیامد. گروهبان یورک داستان کشاورزی بود که در سال ١٩١٧ به هنگام ورود آمریکا به جنگ، تقاضای معافیت می کند، چون جنگ را کار نادرستی می پندارد. اما تقاضایش رد می شود و اجباراً لباس نظامی بر تن می کند. فیلم مسیر تجدید نظر یورک درباره ایده های صلح طلبانه و نتیجه آن قهرمانی در میدان جنگ و اهدای زمینی حاصلخیز در پایان فیلم از طرف دولت بود.

تنها حرکت صلح طلبانه سینمایی در این دوران، مستندهای همفری جنینگز بود که بیش تر به شاعرانگی و دراماتیک بودن تصاویر فیلم اهمیت می داد تا آموزش و تهییج کنندگی آن و به همین دلیل نشان دهنده تمایل انسانی افراد به درگیری در یک حرکت اجتماعی بود که صراحتاً موضعی ضد چنگ داشت.

اما وقتی دولت آمریکا در ششم اوت ١٩٤٥ برای پایان بخشیدن به جنگ، اولین بمب اتمی را روی شهر هیروشیما انداخت و در یک چشم به هم زدن هشتاد هزار نفر جان خود را از دست دادند، کشته شدن ده میلیون انسان در اروپای زیر اشغال نازی آلمان در طول چهار سال چندان هم تکان دهنده نبود. انفجار این بمب ، جهان را به دنیای دیگری تبدیل کرد و اتحاد میان متفقین بر باد رفت. دو ابر قدرت تازه شکل گرفته – که یکی اسرار بمب مخوفش را از دیگری پنهان می داشت – بلافاصله با پایان جنگ جهانی دوم و شکست دول محور، جنگ سرد پنهانی را با یکدیگر آغاز کردند. جهان دیگر در آستانه قتل عامی هسته ای قرار داشت و صلح هیچ گاه شکننده تر از این زمان به نظر نمی رسید. جنگ سرد اصطلاحی بسیار با مسما بود در زمانه ای که به نظر می رسید قدرت تخیل مردم کاملاً از کار افتاده است. سخنرانی فولتون چرچیل در مارس ١٩٤٦ و دکترین ترومن در مارس ١٩٤٧ از مراحل مهم آگاهی مردم از امکان وقوع جنگ جهانی سوم بود. تحریم یازده ماهه اقتصادی برلین از طرف شوروی و جنگ کره هم این امکان را تشدید کرد. سینما در این دوران چیزی برای امید یا ایمان به صلح عرضه نکرد و تنها وحشت وقوع از جنگی هسته ای و عواقب وخیم آن در فیلم ها بازتاب می یافت. هیستری حاکم بر این دوران در فیلم های کاندیدای منچوری و هفت روز در ماه مه به شکلی تلخ و گزنده تصویر شدند تا بی ثباتی اوضاع سیاسی را یادآور شود و دکتر استرنج لاو کمدی کابوس گونه ضد جنگ کوبریک، پاسداران تمدن و قدرت هسته ای را ناتوان از مهار ماشین جنگی دست ساخته خودشان تصویر کرد. بیهوده نبود که کوبریک برنامه جنگ هسته ای میان دو ابر قدرت را " سلاح های روز قیامت " نامید. همین عامل باعث هراس قدرتمندان شد و باعث گردید تا آمریکا در جنگ ویتنام از به کار بردن بمب اتمی پرهیز کند.

در فاصله چهار دهه جنگ سرد میان دو ابر قدرت، فیلمسازان هر دو طرف بسیار کوشیدند تا راهی برای آشتی سیاسی، هم زیستی مسالمت آمیز و درک یکدیگر در فیلم های شان ارائه دهند. جان بری یکی از قربانیان مک کارتیسم در اسیر زمین با کنار هم قرار دادن یک روس و یک آمریکایی در نقطه ای بی طرف کوشید تا به واسطه طی طریق دو شخصیت برای رسیدن به درکی انسانی بگوید که طرفین یا با هم زنده می مانند یا با هم خواهند مرد. آندری تارکوفسکی هم ( که هرگز آن چنان که شایسته اش بود در کشورش قدر ندید) پس از تبعیدی خود خواسته در فیلمش ایثار ( یا به مفهوم مسیحی آن قربانی) به مسئولیت افراد در برابر سرنوشت دنیا به هنگام وقوع جنگی اتمی سخن گفت؛ داستانی از مکاشفه پروفسور سالخورده در شبی هولناک که برای حفظ دنیا عهد می کند که هر چه را دوست دارد، هم چون ابراهیم قربانی کند.

سرانجام با فرا رسیدن دهه ١٩٨٠ و به قدرت رسیدن میخائیل گورباچف، خلع سلاح در مرکز سیاست های تازه کرملین قرار گرفت. حرکت های صلح طلبانه شخصی و دینی که در دهه ١٩٧٠ به شکلی عامیانه هم چون هیپی گری، حرکت های شرقی مثل بودیسم، کنفوسیوسی و هندویی( که همدردی و اطاعت را ستایش می کردند و اصرار در عشق و سازگاری به عنوان پایه روابط انسانی داشتند) شکل گرفته بود، در فاصله سال های پایانی دهه ١٩٨٠ و نیمه اول دهه ١٩٩٠ چهره منسجم و هدفمندی به خود گرفت.

بزرگ ترین قدم در این راه توسط سینماگران اروپایی برداشته شد. این حرکت در جشنواره کن ١٩٩٢ با بیانیه اروپای ٩٠: سینمای بدون مرز آغاز شد تا سرانجام هنر بتواند نقش فعال و یاری دهنده خود را در با ثبات کردن جهان و تضمین صلح جهان شمول ایفا کند؛ اتفاقی که در عصر رسانه ای شدن قدرت ، گریز ناپذیر می نمود. بی تردید مارشال مک لوهان نیز هنگام طرح تئوری دهکده جهانی چنین چشم اندازی را در نظر داشت و طرح گفت و گوی تمدن ها نیز در همین راستا مطرح شد تا برای حفظ آرامش و مناسبات دوستانه و زدودن هر گونه کین ورزی و ستیز ، هماهنگی و آسودگی خاطر ایجاد کند. به همین دلیل و با وجود گذشت مدت زمانی اندک از فاجعه یازدهم سپتامبر آمریکا، دوست دارم بگویم: می دانم که جنگ تمام نشده، اما دیگر زندگی در صلح پست تر از مرگ در میدان جنگ نیست و سینما وظیفه خود را در صلح سازی در جهانی بی ثبات، صادقانه انجام داده و خواهد داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 14:14  توسط امیر عزتی  | 


Anayurt Oteli

پیوندها

موج نو/نوشته های جدید امیر عزتی

 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
Free Site Counter
Free Site Counter
 
Free Web Site Counters
Free Web Site Counters
 
مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©