تبليغاتX
موج نو، آرشیو - Sunshine

موج نو، آرشیو

نوشته های پیشین امیر عزتی در مطبوعات سینمایی

سان شاین  Sunshine  

کارگردان: ایشتوان سابو. فیلمنامه: ایشتوان سابو، اسرائیل هوروویتز بر اساس داستانی از سابو. مدیر فیلمبرداری : لایوش کولتای. تدوین: میشل آرکان، دومینیک فورتن. طراح صحنه: آتیلا کواکس. موسیقی: موریس ژار. بازیگران: رالف فاینس( ایگناتز زونن شاین/آدام شورش/ایوان شورش)، رزمری هریس(والری شورش)، ریچل وایس(گرتا شورش)، جنیفر ایلی(والری زونن شاین)، دبرا کارا اونگر(سرگرد کرول کواکس)، مالی پارکر(هانا وایپلر)، جیمز فرین(گوستاو زونن شاین)، دیوید ده کیسر( امانوئل زونن شاین)، جان نویل(گوستاو شورش)، رودریگر فوگلر(ژنرال یاکوفالوی)، ویلیام هرت(آندورکنور).محصول  ١٩٩٩مجارستان/آلمان/کانادا/استرالیا/انگلستان. ١٨٠ دقیقه.

در نیمه قرن نوزدهم، امانوئل زونن شاین یهودی مجار، پس از مرگ پدرش روستایش را ترک می کند و به بوداپست می رود. در آن جا با فروش تونیک سان شاین خانوادگی شان کسب و کاری به راه می اندازد و ازدواج می کند. به زودی صاحب دو پسر به نام های ایگناتز و گوستاو می شود و سرپرستی دختر برادرش والری را هم به عهده می گیرد. هر سه کودک نام هایشان را به اسم مجاری شورش تغییر می دهند تا همرنگ جماعت شوند. ایگناتز در رشته حقوق تحصیل می کند و با وجود مخالفت خانواده اش با والری ازدواج می کند. آن ها صاحب دو پسر به نام های ایشتوان و آدام می شوند. گوستاو که پزشک شده با اقلیت سوسیالیست همکاری می کند و ایگناتز قاضی می شود. زندگی خانواده با وقوع جنگ جهانی اول ، سقوط سلطنت و جمهوری زودگذر کمونیستی دستخوش بحران می شود. در چنین شرایطی گوستاو به مقامی بلند پایه تبدیل شده و ایگناتز دستگیر می شود. با روی کار آمدن رژیم دست راستی هورتی، گوستاو به فرانسه می گریزد. در سال ١٩٣٠، ایگناتز می میرد و والری به جای او سرپرست خانواده می شود. پسرشان آدام که شمشیر باز ماهری شده، به کیش کاتولیک می گراید، به تیم تراز اول شمشیر بازی ارتش می پیوندد و در المپیک ١٩٣٦ برلین مدال طلای این رشته را به دست می آورد. آدام و ایشتوان ازدواج می کنند و صاحب پسرانی می شوند، اما همرنگ شدن شان با جامعه مجار هم ؛ آن ها را از گتو و اردوگاه های مرگ نازی ها نجات نمی دهد. ایشتوان و خانواده اش در بوداپست هدف گلوله قرار می گیرند. آدام و پسرش را به اردوگاهی می برند و در آن جا آدام تا سرحد مرگ شکنجه می شود. پس از جنگ جهانی دوم، ایوان به منزل شان در بوداپست برمی گردد. عموی بزرگش گوستاو نیز برای ورود به عالم سیاست به مجارستان بازگشته است. ایوان عضو رسمی حزب کمونیست می شود، اما زمانی که مجبور به بازجویی از کنور، رئیس یهودی اش، می شود در مورد حقانیت رژیم به تردید می افتد. پس از مرگ استالین، در مراسم تدفین کنور که برای اعاده حیثیت او برگزار شده شرکت و خطابه ای پر شور ایراد می کند. در انقلاب ١٩٥٦ شورش را رهبری می کند و با به قدرت رسیدن دوباره شوروی، باز هم به زندان می افتد. پس از آزادی او ، والری فوت می کند و لیوان دوباره نامش را به زونن شاین تغییر می دهد. بوداپست نیز حالا آزاد شده است.

 

روزی روزگاری در مجارستان

 

 

قرن بیستم ، قرنی متفاوت بود. زمانه جنگ و انقلاب، ظهور و سقوط کمونیسم و فاشیسم، ناسیونالیسم و مبارزات استقلال طلبانه، فروپاشی امپراتوری ها، مهاجرت افراد و گروه های مختلف، شکل گیری حقوق و نظام بین المللی و پیشرفت های حیرت انگیز تکنولوژیک و ارتباطی و در یک کلام قرنی پر ماجرا و پر آشوب. بشر در طول تاریخ طولانی اش ، هرگز شاهد این همه تحول و دگرگونی در دوره ای چنین کوتاه نبوده است. این دوره سرشار از حوادث مهم تاریخی، دستمایه فیلم های اغلب عظیم و حماسی فراوانی در تاریخ سینما شده و گاه به خلق آثار مهمی انجامیده است. کشورهای اروپایی، خاستگاه و صحنه وقوع بیش تر این حوادث و طبعاً پیشتاز تولید چنین فیلم هایی بوده اند، اما کمتر ملتی هم چون مجارها دغدغه ذهنی و ملی شان همواره تاریخ بوده است. نویسندگان و فیلمسازان مجار نیز نقشی مهم در این حیطه ایفا کرده اند. کم تر کسی می تواند نقش فیلمسازان موج نوی مجارستان ، به خصوص زولتان فابری، میکلوش یانچو و ایشتوان سابو را در پدید آوردن و اعتلا بخشیدن به آگاهی تاریخی مجارها انکار کند.

در این میان سابو نقشی چشم گیرتر از دیگران داشته و کارنامه او آکنده از فیلم هایی درباره تاریخ معاصر مجارستان ، زندگی مجارها و آرمان هایشان است. او این کار را با پدر(١٩٦٦) آغاز کرد و با سه گانه معروفش- مفیستو(١٩٨١)، سرهنگ ردل(١٩٨٥)، و هانوسن(١٩٨٨)- به اوج رساند. همه این فیلم ها به نوعی نمایشگر رابطه فرد با قدرت و شهوت بودند و گاه، مثل پدر، با وجود یهودی بودن شخصیت های اصلی شان چهره ای تجدید نظر طلبانه و انتقادی هم به خود می گرفتند، اما سان شاین پس از سه دهه فیلمسازی چیز دیگری است؛ فیلمی پرگو و ملال آور، عقب مانده و به لحاظ فرم روایی و در مقایسه با آثار پیشین سابو، فیلمی از دست رفته و ضعیف.

سان شاین به بررسی زندگی چهار نسل از خاندان یهودی مجارستانی زونن شاین در گستره ای صد و پنجاه ساله( از نیمه قرن نوزدهم تا پایان قرن بیستم) می پردازد. فیلم حماسی سابو قرار بوده به بررسی روند دگرگونی فرد در مواجهه با قدرت، تاریخ معاصر، بازگشت به ریشه ها و بسیاری موضوع های دیگر بپردازد و همین باعث سقوط آن شده است: گستردگی دامنه موضوع هایی که هیچ کدام رشد و بسط کافی نمی یابند و به ناچار بررسی هم نمی شوند. ارجاعی به فیلم های مشابه و موفق این گونه، مانند ١٩٠٠ برتولوچی که گستره زمانی چهل و پنج ساله ای را با تعداد کمتری شخصیت محوری دربر می گیرد، می توانست راه گشا باشد. جدا از حوادث تاریخی بی شماری که سابو در نهایت کم دقتی و به گونه ای اشاره وار از کنارشان می گذرد، زندگی خانوادگی زونن شاین ها نیز با وجود زمان بندی دقیقی که در پرداختن به هر کدام از نسل ها رعایت شده( غیر از نسل اول یعنی امانوئل و پدرش که فقط پنج دقیقه صرف معرفی آن ها می شود، داستان سه نسل بعد هر کدام زمانی حدود پنجاه دقیقه را به خود اختصاص می دهند) فاقد تناسب و ریتم درونی است و به نظر می رسد که در احوال نسل چهارم – ایوان- دقت و توجه بیش تری به کار رفته و این شاید به دلیل نزدیکی خود سابو به این فضا و مقطع زمانی باشد.

سان شاین با مهاجرت امانوئل زونن شاین به بوداپست آغاز می شود. او که در پی یافتن جایگاهی در جامعه روزگار خاندان هاپسبورگ است، اولین قدم را در مسیر جدایی از هویت و ریشه های خانوادگی اش برمی دارد( اتفاقی که برای نسل های بعد نیز به نوعی تکرار می شود). امانوئل برای فراموشی اصل و نسب روستایی خویش با رز آلمانی تبار ازدواج می کند و با فروش تونیک سان شاین به ثروت می رسد. سابو بدون بررسی این مسیر، بلافاصله وارد زندگی نسل دوم(گوستاو، ایگناتز و والری) می شود که با شروع قرن بیستم جامعه اطراف، خویشتن و جنسیت را کشف می کنند. گوستاو پزشکی سوسیالیست از کار درمی آید و ایگناتز یک قاضی وفادار به امپراتوری دوگانه اتریش/ مجارستان و به ناچار دو برادر رودر روی هم قرار می گیرند.

سرنوشت خانواده زونن شاین هم زمام با قاضی شدن ایگناتز، به دلیل فضای ضد یهودی حاکم بر اروپا، با سیاست گره می خورد و نسل جدید در ادامه حرکت نسل پیشین برای کسب جایگاهی در جامعه و همرنگ شدن با آن نام خانوادگی اش را تغییر می دهد. شورش( نام خانوادگی مجاری جدید به معنای ایمان، سرنوشت و وظیفه)، به گونه ای سمبلیک چکیده تمامی حوادث گذشته و آینده این خاندان را در خود دارد. بزرگ ترین ضعف سابو در روایت داستان از همین دقایق رخ می نماید و آن جانبداری از یهودیان است که باعث نپرداختن به جنبه تاریخی قصه می شود، یعنی کاری که سابو و همکارانش در آن تخصص دارند. در نتیجه سان شاین تبدیل به تاریخ مجعول یهود آزاری در مجارستان قرن بیستم می شود و بقیه حرکت ها را نادیده می گیرد.

 مهم ترین حادثه زندگی نسل اول، یعنی وفاداری ایگناتز و امثال او به خاندان هاپسبورگ، اصلاً بررسی نمی شود و رابطه سه جانبه و ممنوع والری با ایگناتز و گوستاو( که در رقص سه نفره جشن عروسی تاکید می شود) نیز ئر حد اشاره هایی مبهم باقی می ماند؛ عاملی که در کنار جدایی ایگناتز( به دلیل حضور در جبهه) و اشتیاق هوس آلود و سلطه طلبانه و وحشیانه اش باعث گسست عاطفی والری از او می شود. درباره وفاداری ایگناتز و فضای سیاسی جامعه نیز سابو دست به جعل تاریخ می زند؛ کاری که در دهه ١٩٩٠ در میان سازندگان فیلم های طرفدار یهودیان کم سابقه نبوده است. وجود فساد در دستگاه قضایی امپراتوری اتریش/ مجارستان فاقد تاریخی و جعل کامل است، چون در آخرین سال های قرن نوزدهم و نخستین سال های قرن بیستم ، امپراتوری به شکل دولتی مدرن درآمده و دستگاه اداری و قضایی اش در عمل زیر نظر مجارها بود. کشور به لحاظ عدالت اعتبار فراوانی یافته بود و این امر مدیون دیوان سالاری کارمندان دولت و فساد ناپذیری حقوق دانان با انصاف و هوشمند بود.

شخصیت گوستاو، برادر دیگر که گرایش های سوسیالیستی پیدا کرده(و از حمایت والری هم برخوردار است) پرداخت نمی شود تا لااقل نمونه ای از دلایل رواج جنبش های سوسیالیستی در اروپای آغاز قرن بیستم، به دست دهد و از این رهگذر عوامل فروپاشی امپراتوری دوگانه یعنی صنعتی شدن، سوسیالیسم و بالاخره جنگ جهانی اول را بررسی کند. این مشکل عملاً در سراسر فیلم بسط یافته و علت حوادث هیچ گاه تصویر نمی شود. حوادث تاریخی مهم و سرنوشت ساز ( لااقل برای خاندان زونن شاین/ شورش) صرفاً کاربردی نمادین و کرونولوژیک می یابند- مثلاً مرگ هم زمان امپراتور فرانسیس یوزف و امانوئل زونن شاین- و تنها تاثیر رخدادها در روند یهود آزاری برجسته می شود. زندگی ایگناتز، نماینده نسل دوم با به قدرت رسیدن جمهوری سوسیالیستی در ١٩١٩ که خانه نشین شدن و مرگش را به دنبال دارد، به پایان می رسد. نسل سوم در جو اختناق آمیز رژیم هورتی و هم زمان با شروع حرکت های فاشیستی و پر و بال گرفتن نازیسم شروع به رشد می کند و بر خلاف نسل پیشین که در مراسم شکار( که بعدها به شکلی نمادین برای نسل چهارم نیز رخ خواهد داد) عاجز از کاربرد سلاح است و سلطه و قدرت را بر نمی تاید، به سوی قدرت فیزیکی ، ابتدا برای دفاع و بعد برای رسیدن به جایگاه اجتماعی، کشیده می شود ( نوعی انتقام). آدام شورش تبدیل به شمشیر بازی برجسته می شود و برای رسیدن به هدف، مانند نسل های اول و دوم، قدمی دیگر را در جهت همرنگی با جامعه و جو میلیتاریستی حاکم بر می دارد، قدمی بزرگ که در تغییر مذهب( از یهودیت به میسیحیت) جلوه گر می شود. اما پذیرفته شدن طنعه آمیز او در باشگاه افسران و پیروزی اش در المپیک ١٩٣٦ نیز چشمان او را به هنگام مواجهه با قدرت باز نمی کند و در نتیجه مقهور قدرت به طرف خاک پرستی کورکورانه کشیده می شود که نتیجه ای جز مرگ در بازداشتگاه نازی ها برای او به بار نمی آورد.

آدام نیز مانند پدرش ، روابط جنسی ممنوع را که نشانگر انحطاط خانوادگی است، در پیش می گیرد ولی این بار به شکلی واژگونه گرتا، همسر برادرش، به سوی او می آید. سرگذشت نسل سوم نیز با مرگ فجیع آدام در بازداشتگاه به پایان می رسد و ایوان که جان به در برده به دولت کمونیستی راکوشی می پیوندد و در دستگاه امنیتی کشور شغلی به دست می آورد. همگامی او با قدرت در فصل شکار متجلی می شود که ژنرالی روس بدون هیچ گونه ظرافتی با مسلسل به سوی حیوانات آتش می گشاید و بازمانده اشراف مجار با حسرت و تاسف به این منظره می نگرد. اختیاری بودن عملکرد آدام در سلطه گری، در فصل های تفتیش و بازجویی از مظنون ها نشان داده می شود، اما زمانی که در مقام بازجویی از آندور کنور ( کسی که باعث ورود او به دستگاه حزبی و رساندن پدرش به مقام قهرمانی ملی شده) قرار می گیرد و در می یابد که همه این ها ریشه در یهود آزاری دارد، به حزب کمونیست و استالین شک می کند. بسیار ساده انگارانه است که اگر ریشه تصفیه های خونین استالینی را در یهود ستیزی جست و جو کنیم، ولی سابو و قهرمانش با رضایت کامل به این ورطه سقوط می کنند.

ایوان نیز هم چون نیاکانش رابطه ای ممنوع( این بار در جهت اهداف حزب) با سرگرد کواکس در پیش می گیرد که همانند روابط دو نسل پیشین فرجامی ناخوش می یابد، اما در لحظه هایی، رنگی از رمانتیسم به خود می گیرد. روابط هر سه نسل با زنان به شکلی نمادین در کافه هایی یک شکل صورت می گیرد و همواره سلطه زنان را بر مردها به دنبال دارد. والری در کافه خبر باردار بودنش را به ایگناتز می دهد، رابطه هانا با آدام نیز از کافه آغاز می شود و سرانجام ایوان نیز خبر آبستنی کواکس را در کافه ای همسان می شنود. اجزای سمبلیک دیگری نیز در فیلم حضور دارند؛ از جمله ساعت جیبی خانوادگی که به ترتیب از امانوئل ، ایگناتز و آدام به ایوان می رسد واو در زندان رژیم کمونیستی آن را از دست می دهد، و به نوعی از سلطه زمان از دست رفته توسط نسل های پیشین رهایی می یابد. مواجهه و مقاومت او در برابر کمونیسم( و به نوعی سلطه) باعث رهایی اش می شود.

 در این راه والری، حلقه رابط میان سه نسل، که عصای امانوئل زونن شاین را همراه خود دارد، به او کمک می کند تا بازگشت به ریشه های قومی/ مذهبی خویش را سرعت ببخشد. ایوان در پایان فیلم ، پس از مرگ والری، دست به پاک سازی خانه موروثی از اشیای باقیمانده می زند و به نامه امانوئل به ایگناتز( که در واقع خطاب به نسل های بعدی نیز هست) می رسد تا چکیده اصول قومی/ مذهبی خویش را دوباره از زبان نیاکانش بشنود. آخرین اقدام نسل چهارم، تغییر نام مجدد از شورش به زونن شاین است که با گم شدن ایوان در میان مردم بوداپست در پایان قرن دنبال می شود تا او برای اولین بار در زندگی اش احساس کند " می خواهم وقتی در خیابان را ه می روم خودم را پنهان نکنم. جدم امانوئل آخرین زونن شاینی بود که چنین احساسی داشت ". در واقع آخرین بازمانده زونن شاین ها وقتی خود را از سلطه ایدئولوژی های حاکم بر قرن بیستم( امپراتوری هاپسبورگ ها، هیتلر و استالین) رهایی می بخشد، به ریشه هایش مراجعت می کند؛ عملی به نوعی ارتجاعی و واپس گرایانه که سابو نیز با محکوم کردن انقلابی گری و نشان دادن آن به گونه عملی رذیلانه و بی شرمانه( با محکوم کردن گوستاو و انکار سخنانش درباره روزهای خوش گذشته توسط والری) آن را تایید می کند. پیام اصلی سابو نیز در عصری که بی کنشی تبلیغ می شود و جهان گرفتار بحران ایدئولوژیک شده، فرار از قدرت سیاسی و ایدئولوژیک است. وقایعی که در طول فیلم به شکلی سمبلیک برای هر یک از اعضای خاندان زونن شاین رخ می دهد، در واقع اشکال مختلف مواجهه با قدرت و سلطه را به نمایش می گذارد، اما نتیجه به هر حال یکی است: چه با حکومت کنار بیایی و چه در برابرش ایستادگی کنی و چه به اصول و قوانین اش گردن بنهی، همواره به تو خیانت خواهد کرد؛ حقیقت محض تویی وآن چه به تو تعلق دارد و بس.

سابو برای شورانگیز تر کردن حکایت خود از نشانه های غیر رئالیستی نیز استفاده کرده( مانند مجسمه نشسته ای که خاری از پایش بیرون می کد و شباهت آن به عکسی که گوستاو از والری گرفته)، اما این نشانه ها آن قدر معدود و در تضاد با بدنه اصلی داستان هستند که نمی توانند به حکایت تلگرافی وار سابو در باب مردسالاری، میل به قدرت و هوس رانی و زوال و انحطاط ایدئولوژی های قرن بیستمی ، رنگی از جذابیت بصری و روایی ببخشد. گویی حضور جد بزرگ زونن شاین های یهودی( که با نمایش مکرر تصویر نقاشی شده اش در طول فیلم یادآوری می شود)، سایه ای یکسو نگرانه بر فیلم گسترده و لحظه ای تماشاگر را راحت نمی گذارد. سان شاین در خلاف جهت فیلم هایی که چارچوب تاریخی دارند( حتی آثار پیشین خود سابو مانند سرهنگ ردل) حرکت می کند و طرح داستانی محکمی هم ندارد،این گسستگی روایی با نمایش فیلم های مستند تشدید شده، وجهی غیر سینمایی به سان شاین می دهد و باعث می شود به راحتی این برباد رفته یهودی/ مجاری را پس از یک بار دیدن فراموش کنیم.

در یک کلام سان شاین برای سابو که همواره در صدد ارتقای آگاهی تاریخی مردم کشورش بوده، گامی به پس و فیلمی مرتجعانه است، چون از زبان ایوان، تنها بازمانده زونن شاین ها که ظاهراً به خود آگاهی رسیده و در برابر انواع ایدئولوژی ها طغیان کرده، تنها راه بهره بردن از زندگی را بازگشت کورکورانه به ریشه هایی عنوان می کند که در جمود محض قرار گرفته اند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:11  توسط امیر عزتی  | 


Anayurt Oteli

پیوندها

موج نو/نوشته های جدید امیر عزتی

 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
Free Site Counter
Free Site Counter
 
Free Web Site Counters
Free Web Site Counters
 
مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©