قاپ زدن Snatch
نویسنده و کارگردان: گای ریچی . مدیر فیلمبرداری: تیم موریس جونز . تدوین: جان هریس . موسیقی: جان مورفی . طراح صحنه: هوگو لاچیک . بازیگران: بنیسیو دل تورو( فرانکی چهار انگشتی)، دنیس فارینا(پسر عمو آوی)، جیسن استیتهم(ترک)، وینی جونز(تونی دندون فشنگی)، براد پیت(میکی اونیل یک مشتی)، راده سربژیا(بوریس تیزه)،استیون گراهام(تامی)، آلن فورد(کله آجری)، سال(لنی جیمز)، رابی جی(وینی)، میک راید(داگ کله دار). محصول ٢٠٠٠انگلستان،١٠٢دقیقه
آنتورپ هلند. " فرانکی چهار انگشتی " به همراه سه نفر دیگر از یک جواهر فروشی یهودی دزدی می کنند. در میان جواهرات دزدیده شده، یک قطعه الماس ٨٦ قیراطی نیز وجود دارد. فرانکی قصد دارد آن را به " پسر عمو آوی " ، دلالی نیویورکی بفروشد. او سر راهش در لندن به توصیه یکی از همکارانش برای خرید اسلحه سراغ" بوریس تیزه" ( معروف به " بوریس ضد گلوله ")، یک مامور سابق KGB می رود. بوریس که از وجود الماس و علاقه مفرط فرانکی به قمار آگاه شده، سعی دارد با کشاندن او به محل شرط بندی غیر مجاز، الماس را برباید. برای این کار به سراغ سال، صاحب سیاه پوست یک مغازه گروبردای می رود. سال با دوستش وینی که سگی نا آرام دارد و تایرون چاق ترین راننده فرار، به سراغ فرانکی می رود. در همین زمان " ترک " ، یک کار گزار خرده پای مسابقات مشت زنی غیر مجاز و شریکش تامی ، دچار مخمصه شده اند و خود را در مقابل " کله آجری "، یکی از کله گنده ترین تبه کاران لندن و برگزار کننده مسابفات غیر مجاز بوکس، متعهد می بینند، چون مشت زن گردن کلفت آنها" جورج خوشگله " توسط یک کولی لاغر اندام ایرلندی به نام " میکی اونیل یک مشتی" آسیب سختی دیده است. آن دو چون نمی توانند مسابقه را به هم بزنند، کله آجری را قانع می کنند تا میکی اونیل به جای جورج مسابقه بدهد. کله آجری شرط این کار را شکست میکی از مشت زن خود در روند چهارم قرار می دهد. اما میکی به قرار عمل نمی کند و کله آجری و همدستانش به تلافی ، اتاقک مادر میکی را آتش می زنند تا در مسابقه بعدی حرف شنوی میکی تضمین شود. مادر میکی در آتش می سوزد و پس انداز ترک و تامی نیز توسط کله آجری به یغما می رود. پسر عمو آوی که از عادت های فرانک خبر دارد و به او دستور داده به دیدن " داگ کله دار " برود، مطلع می شود فرانکی برای شرکت در یک شرط بندی داگ را ترک کرده است.آوی به لندن می رود و برای پیدا کردن فرانکی و الماس از قاتلی روانی به نام" تونی دندون فشنگی " کمک می گیرد. سال و دوستانش پس از حمله ای ناموفق به محل شرط بندی، فرانکی را اسیر می کنند. بوریس از راه می رسد و کیف دستی محتوی الماس را می برد. کله آجری که از هویت حمله کنندگان به محل شرط بندی آگاه شده، سر می رسد و سیاه پوستان قضیه را لو می دهند. کله آجری به آن ها ٤٨ ساعت مهلت می دهد تا الماس را به او برسانند و گرنه خوراک خوک های آدم خوار او خواهند شد. تونی و آوی نیز از طریق یک خبرچین رد سال و دوستانش را می یابند و به سراغ آنها می روند، اما اتفاقی گذر بوریس به مغازه داگ می افتد و قصد فروش الماس را می کند که توسط تونی گرفتار می شود. تونی و آوی الماس را تصاحب می کنند. سال و دوستانش برای گرفتن الماس به سراغ تونی و آوی می روند و پس از تیراندازی مفصلی، بوریس کشته می شود و الماس به چنگ سیاه پوستان می افتد. تونی و آوی به سراغ سال می روند و هنگام پس گرفتن الماس، سگ وینی آن را قاپ می زند و می بلعد. تونی نیز تصادفا توسط آوی کشته می شود.آوی به نیویورک باز می گردد. میکی پس از مرگ مادرش تن به مسابقه با مشت زن کله آجری می دهد و تا دور چهارم به سختی از حریف ضربه می خورد، اما در دور چهارم حریف را ناک اوت می کند. افراد کله آجری که به سراغ کولی ها رفته اند، کشته می شوند و خودش نیز هنگام خروج از سالن به دست کولی ها از پا در می آید. فردای آن روز ترک و تامی به اردوگاه کولی ها می روند، اما با پلیس رو به رو می شوند، کولی ها شبانه آن جا را ترک کرده اند. در همین زمان سگ وینی از راه می رسد و نصیب تامی و ترک می شود. سال و دوستانش نیز اسیر پلیس می شوند. در پایان، تامی و ترک با الماس به دست آمده از شکم سگ دردسر آفرین، نزد داگ رفته اند. داگ حاضر به خرید الماس است و خبر یافتن آن را به آوی می دهد.
فیلمی که می دود، می جهد و سر پا می ایستد!
سال١٩٩٩ برای سینمای بریتانیا سالی خوش فرجام بود. نمایش دو فیلم الیزابت و ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده(١) با اقبال رو به رو شد و حتی نظر مثبت منتقدان و اعضای آکادمی را نیز جلب کرد. الیزابت در رقابت با شکسپیر عاشق در مراسم اسکار قافیه را باخت، اما گذشت فقط یک سال و اکران گسترده جهانی ثابت کرد فیلم جدی تر و ماندگار تری است. ولی ضامن، قنداق و... بیش تر در داخل انگلستان موفق بود تا کشورهایی که به دلیل لهجه کاکنی بازیگرانش کم تر قادر به درک ظرایف و شوخی های سیاهش بودند، اما از روایت بصری آن شگفت زده شدند. با این فیلم کارگردان جوانی به تماشاگران معرفی شد که در اولین فیلمش شور و شوقی پایان ناپذیر برای ابداع و ترکیب روش های روایتی پیشین به معرض نمایش می گذاشت.
سابقه سینمایی او محدود به ساختن ویدیو کلیپ و فیلم های تبلیغاتی بود و همین پیشینه با اولین نما های عنوان بندی آشکار می شد. گای ریچی(٢) در واقع آخرین فیلمساز دهه ١٩٩٠، برخاسته از میان کلیپ سازان ( مانند آدریان لاین و دیوید فینچر) بود که سعی داشت تا عوامل ساختاری ویدیو کلیپ ها را با فیلم بلند سازگار کند. قبل از او فیلم سازانی چون دنی بویل انگلیسی نیز] در گور کم عمق(١٩٩٤) و به خصوص قطاربازی [ سعی کرده بودند با تلفیق موسیقی پاپ با داستان هایی درباره جوانان اغلب عاصی و بزه کار به فرم های روایی مدرن تری دست یابند. اما حاصل کار ریچی در اولین فیلمش چند گام جلوتر بود. او بر خلاف هم نسلانش از موسیقی راک استفاده می کرد، دوربین کنجکاوش سر از هر سوراخ سنبه ای( مانند قابلمه سوپ، اجاق مایکروویو و ...) در می آورد، همراه چهار بازیگر اصلی فیلم به راه می افتاد و زمانی که جایی برای نشستن و نظاره کردن می یافت، مکث کوتاهی می کرد و باز به راه می افتاد. ریچی در این فیلم از اکثر ترفند های کلیپ سازی مانند حرکت آهسته، حرکت تند، فیکس فریم، زوایای نامتعارف دوربین، قطع های سریع دوربین، تقسیم پرده و نماهای نزدیک همراه با صداهای اغراق آمیز به گونه ای هدف مند و تحت کنترل استفاده کرده بود تا احساس آشفتگی و هرج و مرج موجود در داستان را بپروراند.
ضامن، قنداق و... محصولی کاملا بومی بود که ریشه در فیلم های گنگستری دهه ١٩٦٠ و ١٩٧٠ انگلستان( با رویکردی پست مدرنیستی از طریق پرداخت امپرسیونیست وار و فوق ایماژیستی ) داشت. استفاده از راوی ( وجه مشترک اغلب آثار دنی بویل و فیلمسازان جوان انگلیسی)، طنز سیاه و سرعت بی امان تصاویر و داستان چهار جوان متعلق به طبقه پایین لندن به طور ذاتی شکل و شمایلی دهه نودی داشت و متاسفانه در این چهارچوب با آثار تارانتینو مقایسه شد، بدون این که اصالت آن مورد توجه قرار گیرد. روایت غیر خطی فیلم بر این شباهت بیش تر صحه گذاشت، اما آن چه از دید بسیاری پنهان ماند تمایل ریچی به ارائه توازن میان یک کمدی تمام عیار(پایان معلق فیلم) با موقعیتی خشن و خون بار(سرقت، تقلب و جنایت) و پویایی او در کار با دوربین بود. وجوه پیکارسک ( داستان هایی درباره اوباش) داستان و لحن هتاکانه فیلم با در نظر گرفتن سابقه ریچی و خاستگاه طبقاتی اش- خانواده کارگری- قابل درک بود، اما ساخته شدن فیلم بعدی با همین مضمون ها نشان داد که او به این پس زمینه، نه به عنوان عناصر شخصی بصری( که نشانه هایی از هولیگانیسم- لات بازی- انگلیسی را با خود دارد)، بلکه به عنوان نمادهایی از جوامع التقاطی پست مدرن می نگرد. قاپ زدن میدان چالش جدید ریچی با داستانی پر پیچ و خم تر و شخصیت هایی بیشتر است و آن قدر دقیق ساخته شده که نمی توان موفقیت فیلم پیشین را تصادفی دانست. قاپ زدن به لحاظ دیوانه وار بودن و داشتن پیچیدگی های چند لایه، چند درجه از فیلم قبلی بالاتر است. فیلم مجموعه ای مسلسل وار از اتفاق ها و تصادف هاست که با تنوع دیوانه وار شان ، گونه ای تقارن وحشتناک را در جهان پیرامون ما مطرح می کنند. فرضیه ای که با آثار کسانی چون رابرت آلتمن( برش های کوتاه ،١٩٩٣)، جان سیلز( شهر امید ،١٩٩١) و مخصوصا پل تامس اندرسن( ماگنولیا، ١٩٩٩) در سال های اخیر مقبولیت خاصی در میان فیلمسازان متفاوت یافته است؛ یعنی زنجیره روابط گسترده انسانی و اهمیت شانس و احتمالات.
نقطه مرکزی قاپ زدن مانند فیلم پیشین ریچی درباره یک سرقت ناشیانه است. با این حال واجد نوعی خودآگاهی اخلاقی است و دنیایش حس و حالی دارد که آن را فقط می توان به هنر التقاطی و متناقض پست مدرن بسط داد.
قاپ زدن به مفهوم ناب کلمه، یک اکشن است؛ به لحاظ تکنیکی روان و بدیع و ماهرانه، و سرشار از انرژی بی امان و وقفه ناپذیر. پیرنگ و شخصیت ها مطلقاً در درجه دوم اهمیت قرار دارند؛ یعنی پس از کنش فیزیکی ، چیزی که ریجی آن را به خاطر نفس کنش بزرگ نمایی کرده و تبدیل به یک بت ذهنی (fetish) می کند. فیلم مدام در حال حرکت است و سرخوشانه به سوی پایان( باز هم معلق) خود پیش می رود و تنها چیزی که نصیب تماشاگرش می کند حس هیجان بصری است که ظاهراً به هیچ گونه نتیجه یا متن اجتماعی، اخلاقی یا روان شناسانه ارتباط ندارد. همین باعث می شود بسیاری آن را صرفا فیلمی سرگرم کننده و بازیگوشانه تلقی کنند که بی اندازه خشن و فاقد وجوه انتقادی و همدلی انسانی است. اما قاپ زدن فاقد آن شرارتی است که در فیلم های تارانتینو جاری است و به یک دلیل بسیار واضح، سینمای ناب است( در وضعیت پست مدرن)، چون در هیچ زمینه ای دیدگاهی ندارد و در خدمت هیچ کارکرد اجتماعی یا سیاسی نیست، مگر پاسخ گفتن به تمایل ابتدایی بیننده به تماشای تصاویر متحرک. قاپ زدن به عنوان یکی از محصولات سینمای پست مدرن به بسیاری از موضوع هایی می پردازد که در فیلم هایی چون قاتلین مادرزاد(١٩٩٤) یا لایمی وجود دارد، اما کاری می کند که فیلم الیور استون بی دلیل پیچیده و محصول نسلی به نظر بیاید که در میان شکل اجرا و گرایش مفرط در ارجاع به فیلم های دیگر گم شده است. اما در دنیایی که ریچی خلق کرده، اصالت و ارجاع معنی ندارد. در دنیای او هیچ چیز متعلق به هیچ کس نیست و در عین حال به همه تعلق دارد. از اشاره هایی متنی مانند الماسی که در دست هیچ کس لحظه ای بیش تر دوام نمی آورد تا ارجاع های هجو آمیز فرامتنی اش به فیلم های دیگران، مانند حضور براد پیت در نقش کولی ایرلندی تبار و مشت زن که از باشگاه مشت زنی دیوید فینچر می آید. ریچی یک بار دیگر منبع مختلف فرهنگ پاپ را حریصانه کند و کاو کرده و همه چیز از تارانتینو گرفته تا مدونا، از ملودرام های گنگستری دهه ١٩٣٠ تا فیلم های دهه ١٩٧٠ درباره استثمار سیاه پوست ها و کمدی فارس و وحشیانه را به هم بافته تا کولاژی از طنز و طعنه برای تماشاگر امروزی خلق کند.
تمامی اجزای ساختاری فیلم بر این اصول تاکید می کند، مانند موسیقی که در برخی صحنه ها به گونه ای استفاده شده که ناسازگاری اش با تصاویر ، تاثیر کمیک شدیدی بر جا می گذارد و یا تدوین ، که ریچی با کنار هم گذاشتن چندین نمای کوچک، تماشاگر را به دلیل آکنده بودن قاب ها از انرژی و شوخ طبعی، مبهوت و خندان به جای می گذارد. بازیگران نیز با این که بسیار واقعی و قابل قبول می نمایند، هیچ یک نقش محوری ندارند( حتی ترک که راوی داستان است) و اغلب حضورشان روی پرده کوتاه است. اغلب شخصیت های فیلم می میرند یا سر از زندان در می آورند و عده انگشت شماری هم که دستگیر نمی شوند، هم چنان از جریان پیش آمدها در هراسند( تماشاگر نیز) ، و بعید به نظر می رسد بتوانند در آینده هم زیاد مصون بمانند و این جوهره اثر ریچی است: پژوهشی درباره اصل علّیت که لا به لای دیالوگ های با مزه و خشونت افراطی پنهان شده است. به همین دلیل قاپ زدن پیشرفتی در سبک فردی ریچی، و از نظر زیبایی شناسی غنی محسوب می شود.
ممکن است بسیاری این فیلم را به دلیل جذاب جلوه دادن خشونت تقبیح کنند، اما بایستی یادآوری کرد که هیچ حس خشمی درون فیلم وجود ندارد و فاقد اشاره صریح به دیدگاه های اجتماعی و سیاسی است( مانند باشگاه مشت زنی) و تنها طغیان و برون گرایی یک کمدی سیاه را دارد. کسانی که به دنبال منبع الهام ریچی می گردند باید نگاه شان را از تارانتینو( فیلمسازی که ریچی اغلب به غلط با او مقایسه می شود) بردارند و به فیلم هایی مثل سرقت(١٩٦٧، پیتر ییتز)، جمعه خوب طولانی(١٩٨١، جان مکنزی) و از همه مهم تر حرفه ایتالیایی (١٩٦٩، پیتر کالینسن) چشم بدوزند. در واقع اگر رسالتی برای ریچی وجود داشته باشد، همانا رسالت احیای سینما برای تماشاگر امروزی است و اگر قرار است پیوندی را میان ریچی و تارانتینو ردیابی کنیم، آن پیوندی چیزی نیست مگر همین عنصر حیاتی .(یعنی جوهره پست مدرنیسم: یعنی بازیافت) و در این راستا قاپ زدن قصد ندارد چیزی واضح را ( از قبیل پیام های نارسا و فوق ساده انگارانه ای درباره عدالت، حقیقت و اخلاقیات) به تماشاگر آموزش دهد و از آن مهم تر قصد ندارد سر تماشاگر کلاه بگذارد. از این رو بیهوده است اگر ساختارشکنی های تغییر زمان دهنده فیلم های ریچی را با داستان عامه پسند تارانتینو مقایسه کنیم.
نوع ضد قهرمان ریچی نیز با شخصیت های تارانتینویی متفاوت است و در عین حال مهم ترین موهبت ریچی، عنصر کمیکی است که در تنگناهای وجودی شخصیت هایش حضوری دایمی دارد. ضد قهرمان های ریچی کم و بیش با سرشت واقعی خود در تعارض هستند. در دنیای ریچی تشویش فزاینده ناشی از اشتباه ها و عدم توازن های همیشگی بخشی از انتخاب طبیعی شخصیت ها است و نوعی داروینیسم ضد اجتماعی(بقای اصلح) را شکل می دهد.
تداخل دقیق و حساب شده خطوط داستانی متعدد در فیلم نیز مفرح و متقاعد کننده است و هم چون ترانه وحدت بخش پایانی ماگنولیا، در این جا نیز عاملی وحدت بخش حضور دارد که حلقه وصل کننده تمامی این ماجراهای بی ارتباط است: یک سگ گرسنه که به شکل غافلگیر کننده ای در جمع و جور شدن فیلم نقشی منطقی و شگفت انگیز ایفا می کند و در بازی قاپ زدن الماس هم حضور دارد.
قاپ زدن اندک ضعف هایی نیز دارد، مانند لهجه بازیگران که در عین داشتن بار طنزآمیز بومی، تماشاگر نا آشنا با لهجه کاکنی را فراری می دهد( شوخی پسر عمو آوی در لحظه رسیدن به لندن:" نمی شه شما انگلیسی ها مثل آدم صحبت کنید، نا سلامتی این زبان اصلش مال شماست.")، البته ریچی به این امر واقف بوده و حتی دست به هجو خود نیز می زند. در میانه فیلم ، ترک هنگام مذاکره با میکی اونیل بر سر مشخصات کاروان درخواستی، از تامی می پرسد:" تو فهمیدی این مرتیکه چی گفت؟"
یکی دیگر از مزایای فیلم که عیب آن نیز به شمار می رود، سرعت بیش از اندازه آن است. حتی وقتی شخصیت ها بی حرکت ایستاده اند یا در اتومبیلی پارک شده کمین کرده اند، ریچی اغلب راهی می کند تا حسی از حرکت را هم چنان حفظ کند؛ دوربین در اطراف بازیگران می چرخد و گاه از طریق قطع های متداخل و جهش های زمانی، واقعه را کش می دهد تا کنش ها و واکنش ها را از دو یا سه منظر نشان دهد.
روند حوادث نیز در دو مورد اقناع کننده نیست و دو مرگ به شکلی نامعقول مضحک و تصادفی هستند. اولی مرگ فرانکی به دست بوریس و دومی مرگ تونی دندون فشنگی به دست پسر عمو آوی است که شکیبایی اش را پس از بلعیده شدن الماس توسط سگ از دست داده است.
نقطه ضعف دیگر فیلم نبودن شخصیت زن در گالری آدم های ناجور دنیای تبه کاران لندن است( بر خلاف ضامن، قنداق و...) که از اجزای اصلی چنین محیط هایی به شمار می روند. با این حال در نهایت پس از تماشای قاپ زدن، تمام چیزهایی را که انتظارشان را داشتید و حتی چیزهایی که انتظارش را نداشتید، نصیب تان می شود و حتی دیدن دوباره فیلم بر لذت آن می افزاید. هر چند صحنه انتقام گرفتن میکی اونیل کولی یا صحنه های مشت خوردن او در نیمه پایانی فیلم بیش از اندازه جدی به نظر برسد و یکی از تأثیرگذارترین لحظه های کارگردانی ریچی را یدک بکشد ( مشتی به صورت میکی می خورد و او با حرکت آهسته روی هوا به پرواز در می آید، اما به جای کف رینگ، حس افتادن در دریایی عمیق را تجربه می کند)؛ لحظه روان شناسانه ای که در بافت طنزآمیز فیلم چندان جا نمی افتد.
با این حال قاپ زدن فیلمی است که می پرد، می جهد، زمین می خورد و سرانجام سرپا می ایستد و تمام می شود، اما تماشاگر یقین دارد که شخصیت های آن هنوز به این طرف و آن طرف می دوند . به جرات می توان گفت که قاپ زدن یکی از بهترین فیلم های سال گذشته است، که روح سینما در آن جاری است.
پانویس ها:
١- Lock,Stock and Two Smoking Barrels
نویسنده و کارگردان: گای ریچی . مدیر فیلمبرداری : تیم موریس. تدوین: نیون هاوی. طراح صحنه: لین اندروز، ایو ماوراکیس. موسیقی: دیوید هیوز، جان مورفی. بازیگران: جیسن فلمینگ(تام)، دکستر فلچر(سوپ)، میک موران(ادی)، جیسن استیتهم(بیکن)، استیون مکینتاش(وینستن). محصول ١٩٩٨ انگلستان، ١٠٦ دقیقه
لندن. چهار دوست – بیکن، سوپ، تام و ادی – تمام پس انداز خود را برای ورق بازی ادی با هری، غول فیلم های پورنو، بیرون می کشند. ادی در پایان بازی پانصد هزار پوند به هری بدهکار می شود و باید بدهی خود را در عرض چند روز بپردازد، یا بار متعلق به پدرش را از دست بدهد. ادی که با قاچاق فروشی به نام داگ همسایه است، اتفاقی می شنود که او نقشه دستبرد زدن به رقیبش وینستن را کشیده است. ادی و دوستانش بدون قصد قبلی پس از خرید یک جفت تفنگ عتیقه مسروقه از دو سارقی که برای هری کار می کنند، حاصل دستبرد داگ و افرادش به وینستن را می دزدند و پول را در خانه ادی پنهان می کنند. کمی بعد، داگ به آپارتمان خالی حمله می کند، اما فقط با روری، پیشکار وینستن و افراد ش روبه رو می شود. در تیراندازی تمام طرف های درگیر کشته می شوند. شر خر هری، کریس گندهه، از راه می رسد و پانصد هزار پوند طلب رئیس اش را برای خود بر می دارد. تام تفنگ ها را نگه می دارد، اما دوستانش یه او اصرار می کنند که آن ها را سر به نیست کند. کریس گندهه، ادی را از ارزش میلیونی تفنگ ها باخبر می کند. بیکن، سوپ و ادی با عصبانیت با تلفن همراه تام تماس می گیرند، اما تام در حالی که با یک دست نرده کنار پل را گرفته و میان زمین و آسمان معلق است، قصد دارد تفنگ ها را به رود تیمز پرتاب کند و در همین زمان تلفن او زنگ می زند.
٢ – Guy Ritchie
گای استوارت ریچی در دهم سپتامبر ١٩٦٨ در هتفیلد(هرتفورد شایر انگلستان) در خانواده ای کارگری به دنیا آمد. هرگز پا به مدرسه سینما نگذاشته و ساخته های اکثر فارغ التحصیلان مدارس سینمایی را آثاری غیر قابل دیدن و کسالت آور می خواند و معتقد است صنعت سینمای بریتانیا از نبود حس ابتکار و خلاقیت رنج می برد.او که برای ایجاد چنین خلاقیتی به شدت احساس وظیفه می کرد، سرانجام با ساختن ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده فیلمسازی را آغاز کرد و به چنان موفقیت مالی عظیمی رسید که بسیاری از همکاران او در تمام دوران فعالیت خود به آن دست نمی یابند. با این فیلم او یکی مطرح ترین کارگردان های بریتانیا شد و مقایسه هایی میان این فیلم و آثاری چون سگدانی ( تارانتینو) یا فیلم های جنایی جان وو صورت گرفت. ریچی سه سال به دنبال یافتن منابع مالی برای ساخت این فیلم بود و سرانجام راه نجات را در مراجعه به شرکت پولی گرام یافت و موفقیت اقتصادی فیلم، این اطمینان را به وجود آورد که ریچی برای ساخت فیلم بعدی اش دشواری های مشابه را نداشته باشد. ریچی بعد از قاپ زدن سومین فیلمش گمگشته را با شرکت مدونا در سال ٢٠٠٢ ساخت ، که بازسازی فیلم موفق لینا ورتمولر به همین نام در ١٩٧٦ بود. ریچی در ١٩٩٩ با مدونا ازدواج کرده و از وی صاحب پسری به نام روکو است.





